تبليغاتX
آزادی بيان

آزادی بيان

آزادي متعلق به يک نفر نيست ، مال همه است

بغض

تا حالا بغض کردی ؟ تا تو عین خوشی و درست وسط یک جمع خوب و خوش از دوستان احساس بیگانگی کردی ؟ اون بیگانه منم . بیگانه ای بر لب رودخانه , رودخانه ای به اسم دنیا , دنیایی پر از نامردی .

دیروز یکی از دوستان دوران دانشگاه برادرم به اتفاق خانم و برادر خانمش آمدند منزل ما برای خداحافظی با برادرم . بعد هم با هم رفتیم بیرون و تو شهر و چرخی زدیم اون برای زنش مانتو خرید گرون ترینش را هم خرید خب منم همین کار رابرای زنم میکردم برای مادر زنش هم کادو خرید منم همین کار را میکردم ولی زن اون قدرشناس بود و زن من نبود .

امروز همش تو همین افکار بودم و حسابی اعصابم خراب بود الان هم هست تا آمدم خانه مادرم گفت یک چیزیت هست گفتم نه , ولی مگه میشه به مادری که 25 سال توروبزرگ کرده دروغ بگی ؟ بهش موضوع راگفتم ولی خالی نشدم عشق را نمیتونم انکار کنم . نیاز خودم به ارتباط و دوستی با جنس مخافم را نمیتونم انکار کنم . من خیلی بیشتر از اینکه به پول احتیاج داشته باشم برای نجات خودم از این وضعیت به کسی احتیاج دارم که منو درک کنه و بفهمه .  

+ نوشته شده در  86/06/31ساعت 16:17  توسط FREEDOM  | 

کوری

چند سال پیش که تو سد کار میکردم و اوقات فراقت زیادی داشتم کتاب (( کوری )) را خواندم . کتاب جالبی است . کوری آن زمان برایم بسیار سرم گرم کننده بود و جالب شاید آن موقع بیشتر بخاطر تنهایی و محیط کسالت آور سد مرا جذب کرد ولی امروز که بعد از 3 سال یاد آن کتاب می افتم متوجه میشوم و به نوعی همه ما کوری داریم . علم پیشرفت کرده زندگی بر روی زمین به ظاهر پیشرفته تر شده ولی ما هنوز هم کوریم . آیا آنهایی که در زمان نوح دعوت پیامبر خدارا نپذیرفتند کور نبودند ؟ آیا آنهایی که انسانی را بخاطر داشتن عقیده ای که مخالف عقیده خودشان و می باشد نجس و خون آنها را مباح می شمارند کور نیستند ؟

اگر بخاطر عقیدت کشته بشی چه احساسی داری ؟ صد البته که بسیار لذت بخش است ولی آیا کسی که تو را ناجوانمردانه می کشد کورنیست ؟ البته هرکسی را توی قبر خودش می خوابانند و کوری او به من و شما ربطی ندارد عده ای کورند و عده ای هم در این بین صرفشا در این است که خودرا به کوری بزنند و کور بمانند

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت 6:54  توسط FREEDOM  | 

سخن نغز

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

شکسپیر می گه :همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست داشته باشه نه به اون کسی که تو اونو دوست داشته باشی.

+ نوشته شده در  86/06/26ساعت 7:17  توسط FREEDOM  | 

درد و رنج

هرکه زشتی کرد اجرش می دهند

هرکه خوبی کرد زجرش می دهند

عجب دنیای بی دروپیکری است . کمرم خیلی درد میکنه . چند شال پیش تو ورزش ضربه خورد خیلی دکتر رفتم چندین جلسه هم فیزیوتراپی رفتم ولی خیلی فایده نداشت یکم که کارم زیاد میشه و بهش فشار میاد تا چند روز کمردرد دارد درد از انتهای کمر , دنبالچه , شروع میشه و تا توی پاهام کشیده میشه به حدی که زانوهامو خم میکنه .

آدم سگ جونی هستم شاید بخاطراینکه تو سال سگ دنیا اومدم . درد جسمانی را بهتر میشه تحمل کرد تا درد ذهنی  . در زندگی لحظاتی هست که مثل خوره روح آدم را میخورد و تا بیای به خودت بجنبی میبینی تمام شدی .

کاش تحمل تمام دردای روحی و ذهنی هم مثل درد جسمانی راحت بود . تصمیم داشتم و البته هنوزم دارم که اینجا از خودم و زندگیی که پشت سر گذاشتم از زندگی خودم , تنهایهام , از طلاق پدر و مادرم , از ازدواج نافرجام خودم و از طلاق پربرکتم بنویسم ولی راستش یک کمی میترسم . آخه نیس که تو مملکت ما آزادی بیان و افکار داره غوغا میکنه میترسم حرف بزنم برام بد بشه . البته همه را میگم ولی کم کم وبه موقع .

+ نوشته شده در  86/06/24ساعت 21:40  توسط FREEDOM  | 

کار , کار , و فقط کار

بعضی وقتها کار خیلی حال می ده بعضی وقتها هم برعکسه یعنی این تو هستی که باید به کار حال بدی . نمیدونم چندتا از شما تا حالا همچین چیزی را حس کرده باشید ولی برای من که کلاس سوم راهنمایی تا حالا دارم کار میکنم خیلی پیش اومده .

امروز ساعت 3 که برگشتم شرکت تا ابزار ماموریت فردارابردارم سرپرستمون داشت می گفت: اه همش کار و کار مردم از بس کارکردم . جالب اینه که منم دیشب داشتم فکر میکردم که چقدر کارمردم از بس کار کردم . به یک نتیجه جالب رسیدم انگار مملکت ما شده مملکت مرده ها . ریسش داره میمیره کارمندش داره میمیره کارگرش داره میمیره و..... پس کی اینجا زندس؟؟؟؟؟؟

نمیدونم آهنگ رفیق از کیوان را شنیده اید یا نه , ولی حتما دانلودش کنید من که خیلی باحاش حال کردم . البته چون دقیقا سرگذشت منه وبرای من یک حس نوستالوژیک را زنده میکنه .

صبح که داشتم میرفتم شرکت توی تاکسی رادیو روشن بود و گوینده حرفهای جالبی در رابطه با ارتباط بین زن و شوهر میزد . حرفایی مثل اینکه زن و شوهر همیشه تو روی هم بخندند , با ادب با هم صحبت کنند زن در هنگام خروج شوهر با یک جمله مثل « عزیزم سعی کن امروز زودتر بیای...» اورا بدرقه کند و... من برای زنم هیچی کم نگذاشتم ولی هیچ وقت هم از این جمله ها نشنیدم , چرا ؟؟؟؟؟

این خیلی حس بدیه که کاری نکنی ولی مجازاتم بشی ولی اشکال نداره من بخشیدم بقول کیوان :

نوش جونت اگه بردی

نوش جونت هرچی خوردی

تورو هیچ وقت نشناختم

نوش جونم اگه باختم

دفعه دیگه میخوام از فلسفم بگم « فلسفه انسان کامل »

+ نوشته شده در  86/06/23ساعت 11:15  توسط FREEDOM  | 

استرس

نمیدونم چی بگم چند شب پیش با یکی از بچه ها بحث سر استرس بود جالب بود داشتیم میگفتیم که اصلا ایران یعنی استرس در محیط کار بعلت نداشتن هرگونه تامین و تضمین شغلی هر روز صبحت را باید با ترس و استرس اخراج شدن یا نبود کار و مشتری شروع کنی , میخوای سوار تاکسی بشی باید استرس اینو داشته باشی که ای وای پول خرده ندارم حالا چکار کنم , اگر راننده اضافه گرفت چی بهش بگم بعد اون چی میگه و ....

خلاصه که اینقدر استرس واسط می سازن که وقت . حوصله فکر کردن به چیزای دیگه را نداشته باشی . باید همیشه بجنگی اگر تو شرکتی یا اداره ای کار میکنی باید برای بقا زیرآب زنی کنی به عبارتی « زیرآب میزنم پس هستم» چی بگم که گفتنش مثل تف سربالا میمونه .

+ نوشته شده در  86/06/20ساعت 7:4  توسط FREEDOM  | 

سلام

من فرزان هستم ۲۵ سالمه اهل شیراز . میزان تحصیلات دیپلم کامپیوتر و شاغل هستم . من مشکلات زیادی را پشت سر گذاشتم و خدا میدونه که چندتای دیگه هم پیش روم باشن من یک بار ازدواج کردم و طلاق گرفتم . تو این وبلاگ میخوام شرح حال خودم را بگم دوست دارم از مولایم بگم و دینی که دوستش دارم .

قصدم فقط نوشتنه نه تخریب دیگران . منتظر مطالب بعدی باشید

+ نوشته شده در  86/06/17ساعت 6:51  توسط FREEDOM  |