تبليغاتX
آزادی بيان

آزادی بيان

آزادي متعلق به يک نفر نيست ، مال همه است

خوشحالم

بعضی وقتها یک چیزهایی به آدم روحیه میده . مثلا خانمی به اسم سحر که از وب من بازدید کرده برام نوشته که تمام مطالب من را خط به خط خونده و فکر نمی کرده که کسی پیدا بشه که تمام اسرار زندگی خصوصیش را به این راحتی جار بزنه . سحر خانم چرا جار نزنم ؟ این حرف شما به من دلگرمی مظاعف داده میدونی چرا ؟ برای اینکه من فکر نمیکردم که کسی تمام مطالب را خط به خط بخونه اگرنه چیزهای بیشتری را فریاد می زدم من از کسی ترسی ندارم ولی فعلا بنابر حکمت مجبورم خیلی چیزا را ننویسم که البته خیلی دوست دارم اونا را با کسی در میون بزارم , خب البته فعلا کس مناسبش را پیدا نکردم .

 

+ نوشته شده در  86/07/30ساعت 5:23  توسط FREEDOM  | 

دلتنگی

خیلی وقته که چیزی ننوشتم . برنامه کاریم خیلی فشرده شده از طرفی کمردرد نمیزاره که خیلی پای کامپیوتر بیام . برای وبلاگ نوشتن باید پارامترای زیادی داشته باشه , اینترنت دست و حسابی , وقت آزاد , حال و حوصله و.... من که تقریبا هیچ کدومو فعلا ندارم . زندگیی که گذروندم نه اونایی که قراره پیش بیاد ولی خدایش می ترسم , می ترسم که بنویسم و برام شر بشه بخاطر آزادی بیان بی حد تو مملکتمون . از طرفی میگم بی خیال گذشته گذشته لحظه را دریاب بقول صوفیه :صوفی ابن الوقته . من که صوفی نیستم ولی فکر کنم ابن الوقت باشم برام بهتره . امروز دلم خیلی گرفته بود از مامانم خواستم که باهام بیاد تا با هم بریم تا بیت حضرت اعلی رفتیم یکم حالم بهتر شد . دعا کردم که امیدوارم مستجاب بشه یک عکس با حال دارم میخوام براتون بزارم .

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 6:35  توسط FREEDOM  | 

رسم عاشقی

 

اینم جواب اونایکه میگفتن من عاشق نشدم یا نیستم و نمیدونم عشق چیه

 

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم مه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گريي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي

+ نوشته شده در  86/07/11ساعت 6:28  توسط FREEDOM  | 

رفتن

رفت . فراز هم رفت . برادر عزیرم هم رفت . خودم آخرین لحظه باهاش بودم اون رفت دنبال سرنوشتش . بیشتر نمیتونم توضیح بدم انشاالله در این مورد دریک جای مناسب و بهتر براتون توضیح میدم . خیلی گریه کردم . چون خیلی دوسش دارم . داداش کوچیکس دیگه . خاطرشو خیلی میخوام با اینکه خیلی هم باهم دعوامون میشد و خیلی هم با هم نمی ساختیم ولی هم خون بودیم دیگه .  

 

+ نوشته شده در  86/07/06ساعت 22:36  توسط FREEDOM  | 

بیگانه ای برلب رودخانه

اسم وبلاگم را گذاشتم نیمه تاریک بهشت . من واسه خودم فلسفه ای دارم اصولا من خیلی زیاد به فلسفه علاقه دارم خب شاید بخاطر خواص ماه و سال تولدم باشه , شایدم بخاطر کتابهای فلسفیی باشه که خوندم من سعی میکنم که قوانین زندگی خودم را خودم بنا بزارم .

از نظر من نیمه تاریک بهشت همان زمین خودمونه چرا؟ چون انسان هیچ وقت نمیتونسته از بهشت اخراج بشه چرا؟ چون  در هر انسانی ذره ای از ذات خدا وجودداره و ما ها همگی قابلیت تبدیل شدن به یک خدامرد را داریم پس ما هیچ وقت از بهشت اخراج نشدیم بلکه روانهء نیمه تاریک آن شدیم جایی مثل سیاه چال یا سلول انفرادی , برای اینکه تنبیه بشیم , برای اینکه آدم بشیم و دوباره لایق ورود به ملکوت پر عزمت آن پدر بزرگوار بشیم ما همه شاهزادگانی هستیم که یک روز به درگاه او باز خواهیم گشت .

حالا که اینو گفتم بزارین بوسه تلخ خدا را هم براتون توضیح بدم : خدا در همه حال بندگانش را می بوسد و نسبت به آنها لطف دارد ولی گاهی ما با مشکلاتی مثل درد و رنج , مرگ عزیزان , مشکلات مادی و.... مواجه میشیم گاهی هم موفقیت هایی نظیر ترفیع شغلی , ازدواج و..... نصیبمان میشود اینها هردو دوروی یک سکه هستند موفقیتها بوسه شیرین خدایند و رنجها بوسه های تلخ خدا هستند . بقول سعدی :« غم و شادی برعارف چه تفاوت دارد » . 

+ نوشته شده در  86/07/01ساعت 7:1  توسط FREEDOM  |