+ نوشته شده در
87/11/21ساعت 20:40  توسط FREEDOM
آري وبلاگ نويسي را بخاطر بسپار ...
وبلاگ فيلتر شدني است ...
چند وقت بيش عالم گرانقدر جناب آقاي ... ( همان كه خودتان مي دانيد ) !! كه بسيار از فيلتر شده سايت شان شاكي بودند مثل همه تحقيقات گهربارشان اين بار هم دست به قلم بردند و تحقيقي گرانقدر را ارائه كردند . ايشان بعد از ساعتها تحقيق و تفحص و مكاشفه اسامي تعدادي سايت بهائي را پيدا كردند و ندا در دادند كه آهاي مردم بياييد كه اينترنت در خطر است ؟!
تا اينكه نتايج اين تحقيق عظيم كه عده اي آن را معادل شكافتن اتم نيز مي دانند به ثمر نشست و در روز معروف يوم الفيلتر تعداد بسياري از سايتها و وبلاگهاي بهائي فيلتر شد!! اين موفقيت عظيم را خدمت آن دانشمند عزيزم و محقق توانا تبريك و تسليت توامان عرض مي كنيم . از خداي آمون توفيق روز افزون ايشان را خواهانيم . باشد كه خدايگان در تحقيقات بعدي نيز ايشان را هدايت فرمايند .
+ نوشته شده در
87/11/08ساعت 23:55  توسط FREEDOM
|
به هم سادگي به همين بدمزه گي ؟!! بله درسته دوستان در نبود آزادي بيان ، آزادي بيان هم فيلتر شد . البته اين پايان راه نيست ... زيرا كه پرواز را به خاطر سپرده ايم ....
+ نوشته شده در
87/11/06ساعت 23:5  توسط FREEDOM
معمولا پيروان ديانت بهائي و بابي را پيروان مكتب شيخيه كه يكي از فرق شيعه مي باشد مي دانند و به اشتباه حضرت باب را شاگرد شيخ احمد احسائي و سيد كاظم رشتي مي دانند كما اينكه اين دو بودند كه در بدر بدنبال آن شموس حقيقت بودند و وعده ظهورشان را مي دادند . در زير مقاله اي از در مورد شيخ احمد احسايي آورده شده است باشد كه مورد توجه متحريان حقيقت قرار گيرد :
شیخ احمد احسایي
در هنگامی که آفتاب حقيقت اسلاميّه بواسطهء نادانی و تعصّب و فساد پيروانی
که بفرق مختلفه منقسم و با هم بجدال مشغول بودند پنهان و مختفی گشت کوکب
درخشندهء هدايت شيخ احمد احسائی از افق شرق طالع گرديد. آن بزرگوار چون
ضعف اسلام را که بواسطهء رؤسای دين حاصل شده بود مشاهده فرمود روحش پژمرده
گرديد و از مشاهدهء فساد و بيخبری و جدال و شروری که بين شيعيان ظاهر شده
بود بیاندازه ملول گشت . چون قلب شيخ بزرگوار بنور الهی روشن بود در قبال
ارباب فساد بمقاومت قيام نمود و همّت گماشت که فرقهء شيعه را از خواب غفلت
بيدار سازد و برای ظهور موعود مقدّس که در آخر الزّمان ظاهر خواهد شد
تهيّهء طريق فرمايد تا آن موعود جليل وحده ظلمات جهل و نادانی را که بر
پيروان اسلام احاطه کرده پس از ظهورش محو و نابود کند. از اين جهت به
هدايت نور باطنی و قدرت الهی بتشريح آيات مشکله و شرح بشاراتی که دربارهء
ظهور مظهر عظيم بود قيام کرد. از بشارات مذکوره در کتب اسلاميّه برای او
اين مطلب محقّق بود که جز در پرتو ظهور جديد و انوار مظهر موعود، اصلاح
مفاسد و نابودی ظلمات جهل و نادانی از بين مردم صورت نخواهد گرفت لذا با
نهايت انقطاع در اوائل قرن سيزدهم هجری که چهل سال از عمرش گذشته بود
باجرای منظور قيام نمود و بنجف و کربلا مسافرت فرمود از موطن خويش که در
جنوب خليج فارس و يکی از جزاير بحرين بود هجرت کرد و اهل و عشيرهء خويش را
در آنجا گذاشت.
چون بنجف و کربلا رسيد بر افکار و آراء و مشارب علمای اسلام مطّلع
گرديد شهرتی عجيب در آن سامان برای او حاصل شد و در جرگهء مجتهدين بزرگ
محسوب گشت. هر دانشمندی که بملاقات شيخ ميرفت باحاطهء علمی آن بزرگوار و
اطّلاع حضرتش بر اسرار الهی و قوّت او در تأويل متشابهات و حلّ معضلات
اعتراف ميکرد. متدرّجاً عدّهء بسياری شاگردی او را اختيار کردند و در
محضرش باستفاضه مشغول شدند. شهرت شيخ بحدّی رسيد که طبقات مختلفه را از
عظمت خود برعب و ترس مبتلا ساخت پيروان تصوّف و ارباب فلسفه بر او حسد
ميبردند و از علم و دانش او غبطه ميخوردند. هر چه احترام شيخ زيادتر ميشد
بر خضوع و فروتنی او ميافزود و اعتنائی بمدح و تمجيد کسی نمینمود. از
تعلّق مردم بجاه و جلال ظاهری متعجّب بود و از علاقهای که بمنصب و مقام
داشتند شگفتی مینمود.
پس از چندی از عتبات عاليات قصد مسافرت ايران نمود علّت اصليّهء
توجّه خود را بايران از همراهان و ياران خويش مخفی داشت و در ظاهر چنين
وانمود کرد که بقصد زيارت حضرت امام رضا عليه السّلام عازم مشهد مقدّس است
ولی در حقيقت بسر منزل معشوق ميشتافت از راه خليج فارس عازم شيراز گرديد
يعنی سرزمينی که گنج خداوندی در آن پنهان و پس از چندی مقدّر شده بود که
از آن ديار ندای مظهر پروردگار بلند شود و خلق را بامر جديد دعوت کند. در
شيراز به مسجد جمعه که از حيث هيئت و شکل بخانه کعبه شباهت داشت ميرفت و
چون وارد آن مسجد ميشد ميگفت " راستی خانهء خدا را علاماتی مخصوصه است که
جز صاحب نظران بدان پی نبرند من معتقدم کسی که اين مسجد را ساخته ملهَم
بوده است." بقدری در وصف شيراز سخن سرائی کرد که سامعين متعجّب میشدند هر
چند مسجد را بچشم خود ميديدند ولی چون از حقيقت امر بيخبر بودند از گفتار
شيخ و آنهمه تعريف و تمجيد او عجب ميکردند. شيخ بآنها ميفرمود تعجّب نکنيد
بزودی سرّ سخنان من برای شما ظاهر خواهد شد.
بعضی از شما آن روز را خواهيد ديد و بلقای دورهای که انبيای قبل
آرزوی آنرا داشتند و بمقصود نرسيدند مشرّف خواهيد شد. دانشمندان چون به
بزرگی مقام شيخ معترف بودند نفهميدن کلمات او را از قصور ادراک خويش
ميدانستند. شيخ پس از چندی بجانب يزد عزيمت فرمود و مدّتی در آن بلده
توقّف نمود، بنشر حقائق لازمه پرداخت و بيشتر از مؤلّفات خويش را در آن
شهر تأليف نمود. شهرت شيخ و آوازهء علم و دانش او بگوش سلطان ايران فتح
عليشاه رسيد نامهای بخط خويش نگاشت و از طهران بيزد بحضور شيخ احمد
فرستاد. محتويّات آن نامه مسائلی بود مشکل که شاه از هر کس پرسيده بود
جواب مقنعی نشنيده بود از شيخ تقاضا کرد که آن مشکلات را جوابی مشروح
مرقوم دارد و برای شاه ارسال نمايد. شيخ احمد رسالهء سلطانيّه را بنگاشت و
جواب معضلات شاه را در آن رساله مندرج ساخت و بحضور سلطان فرستاد. شاه
ايران از عبارات دلپذير و معارف عاليه که در آن رساله مندرج بود بینهايت
مسرور گرديد نامه ديگری برای شيخ فرستاد و از وی درخواست نمود که بپايتخت
ايران عزيمت فرمايد. شيخ جواب دادند که من از عتبات بايران برای زيارت
حضرت رضا عليه السّلام در خراسان آمدهام از سلطان رجاء دارم که مرا ازاين
موهبت ممنوع نسازد پس از زيارت خراسان انشأ اللّه اميدوارم که بطهران سفر
کنم و شرافتی را که سلطان بمن اختصاص داده است بنحو کمال دريابم.
شيخ در يزد به تبشيرنفوس مشغول بود از جمله نفوسی که با راز شيخ همدم
گشت و مقصود واقعی او را از بياناتش فهميد مردی با تقوی و خداترس بود که
حاجی عبد الوهّاب نام داشت. هر روز با شخص ديگری که بعلم و دانش مشهور و
به عبد الخالق يزدی موسوم بود بحضور شيخ مشرّف ميشد اغلب اتّفاق ميافتاد
که شيخ احمد ميخواست مطالبی را بتنهائی به عبد الوهّاب بفرمايد از اين جهت
عذر عبد الخالق را ميخواست و از او طلب مينمود که او را با عبد الوهّاب
تنها بگذارد. اين رفتار بر عبد الخالق که خود را دانشمند و صاحب نفوذ
ميدانست گران میآمد. پس از آنکه شيخ از يزد مسافرت فرمود عبد الوهّاب از
مردم کناره گرفت و بساط معاشرت را فرو پيچيد مردم گمان کردند که عبد
الوهّاب ترک دنيا گفته و در سلک اهل تصوّف داخل شده چند تن از رؤسای طرق
مختلفهء تصوّف از قبيل نعمت اللّهی و ذهبی بمخالفت او قيام کردند و چنان
پنداشتند که عبد الوهّاب را خيال چنان است که طريقهای ايجاد کند و رياستی
برای خود بر قرار نمايد. عبد الوهّاب که در بين مردم بصوفی معروف بود بهيچ
يک از طرق تصوّف و ادّعای متصوّفين اعتنائی نداشت از مخالفت رؤسای طريق
نترسيد و از معاشرتشان کناره گيری اختيار کرد با کسی همدم و همراز نبود
مگر حاجی حسن نامی از اهل نائين که با او طريق مصادقت سپرده و اسراری را
که از شيخ احمد احسائی فرا گرفته بود برای حاجی حسن شرح داد. بعد از وفات
عبد الوهّاب حاجی حسن در سبيل او سالک شد و اگر شخص مستعدّی را میيافت او
را بقرب ظهور موعود بشارت ميداد.
در شهر کاشان مردی نود ساله را موسوم به ميرزا محمود که از اهل قمصر
کاشان بود ملاقات کردم مشارٌ اليه اين قضيّه را برای من حکايت کرد:
" در ايّام صباوت که در کاشان بسر ميبردم اغلب می شنيدم که شخصی در
شهر نائين مردم را بقرب ظهور موعود بشارت ميدهد و هر که با او ملاقات
ميکند خواه از دانشمندان باشد يا از ارباب مناصب و يا از از عوام از
گفتههای او متأثّر شده پشت پا بدنيا ميزند. پس از چندی در صدد برآمدم که
اين مسئله را شخصاً تحقيق نمايم. بدون آنکه به برادران خود اطّلاع بدهم
بنائين سفر کرده حاجی حسن را ملاقات نمودم و آنچه را دربارهء او شنيده
بودم رسيدگی کرده بشارت قرب ظهور موعود را بگوش خود از او شنيدم. مشارٌ
اليه گفتار مؤثّری داشت که حکايت از نورانيّت قلب و اشتعال روح او
مینمود. يک روز بعد از ادای نماز صبح حاجی حسن بمن فرمود عنقريب زمين
بهشت برين خواهد شد و ايران کعبهء مقصود عالميان خواهد گرديد روز ديگر
هنگام فجر او را ديدم که بسجده افتاده و و جملهء اللّه اکبر را مکرّر بر
زبان ميراند. پس از چندی بجانب من متوجّه شده و فرمود ميرزا محمود آن وجود
مقدّسی که مژدهء ظهور او را بتو دادم السّاعه متولّد شد اين همان بزرگواری
است که عالم را بانوار خويش روشن خواهد ساخت . براستی بتو ميگويم عنقريب
بچشم خود آن ايّام را خواهی ديد ميرزا محمود ميگفت اين کلمات که حاجی حسن
بمن گفت در ذهن من باقی بود و دائماً متذکّر بودم تا پس از چندی ندای
موعود در سال شصت بگوش من رسيد. متأسّفانه در آن ايّام چون در بستر مرض
افتاده بودم نميتوانستم خود را بشيراز برسانم و بلقای موعود مشرّف شوم در
اوقاتی هم که سيّد باب بشهر کاشان ورود فرمودند و سه شب در منزل حاجی
ميرزا جانی مهمان بودند من آگاه نشدم و از تشرّف بحضورش محروم ماندم.
بعدها ازمؤمنين بامر حضرت باب تاريخ تولّد آن حضرت را سؤال کردم گفتند
حضرت باب در اوّل محرّم سال ١٢٣٥ هجری متولّد گرديده . من اين تاريخ را با
تاريخی که برای تولّد موعود حاجی حسن نائينی بمن فرموده بود مختلف يافتم
زيرا آنروز که حاجی حسن مژده تولّد موعود را داد روز دوّم محرّم ١٢٣٣ هجری
بود و بين آن تاريخ و تاريخ تولّد باب دو سال اختلاف بود. اين مطلب بر
حيرت و سر گردانی من افزود. پس از مدّتی با حاجی ميرزا کمال الدّين نراقی
ملاقات نمودم مشارٌ اليه مژدهء ظهور حضرت بهاءاللّه را بمن داد و گفت که
آن حضرت در بغداد اقامت دارند و چند فقره از کلمات مکنونهء فارسی و عربی و
بعضی ابيات از قصيدهء ورقائيّه را که از آثار حضرت بهاءاللّه است برای من
خواند. اين کلمات مبارکه در اعماق روح من اثری شديد نمود و از جمله فقراتی
که خواند هنوز اين دو فقره در نظر من هست : " يا ابن الوجود فؤادک منزلی
قدّسه لنزولی و روحک منظری طهّره لظهوری" و " اگر مرا خواهی جز مرا مخواه
و اگر ارادهء جمالم داری چشم از عالميان بربند زيرا که ارادهء من و غير من
چون آب و آتش در يک دل و قلب نگنجد" من از حاجی کمال تاريخ تولّد حضرت
بهاءاللّه را جويا شدم فرمود تولّد آن وجود مبارک در فجر روز دوّم محرّم
سال ١٢٣٣ هجری است. چون اين را شنيدم بياد بيانات حاجی حسن نائينی افتادم
که در چند سال قبل در چنين روزی مژده تولّد موعود عالميان را بمن داد.
فوراً بسجده افتادم و گفتم خدايا سپاس ترا که يوم موعود را بمن بشارت دادی
و باين فيض و موهبت عظمی مرا مخصّص داشتی ديگر در دنيا کاری ندارم اگر اجل
من فرا رسد حاضرم با نهايت اطمينان جان بسپارم . ميرزا محمود در همان سال
وفات کرد و آن سال ١٢٧٤ هجری بود .
اين داستان که از ميرزا محمود شنيدم و داستانهای ديگری که از اين قبيل
سايرين ميگفتند دليل بر عرفان کامل شيخ احمد احسائی و تأثيرشديد بيانات او
در قلوب شاگردان مقرّب او است. در ايّاميکه شيخ احمد احسائی مهيّای مسافرت
از شهر يزد بود نفس مقدّس روحانی و مهبط نور الهی سيّد کاظم رشتی از گيلان
بمحضر شيخ احمد احسائی شتافت و در جرگه شاگردان او در آمد. در اوّل وهله
چون شيخ او را ديد فرمود خوش آمدی مدّتها است منتظر تو بودم تا مرا از
ملالت اين گروه نادان برهانی .من از بیمبالاتی و بد کرداری اين مردم به
تنگ آمدهام. و بعد اين آيه ( قرآن ٧٢:٣٣ ) را تلاوت فرمود:
" انّا عَرَضنَا الأمانَةَ عَلی السّمواتِ وَ الأرضِ وَ الجبالِ
فأبَينَ أن يَحمِلْنَها و أَشْفَقْنَ مِنها وَ حَمَلهَا الإنسانُ إنّه
کَانَ ظَلُوماً جَهُولا" ( ما به آسمانها و زمین و کوههای عالم، عرض
امانت کردیم همه از تحمل آن امتناع ورزیده و از آن هراس داشتند تا انسان
(ناتوان) بپذیرفت و انسان هم بسیار ستمکار و نادان بود .)
آثار نجابت و علامت قوّت روح از دورهء صباوت در شخص سيّد کاظم رشتی
ظاهر و آشکار بود. بر همگنان تفوّق داشت در يازده سالگی تمام قرآن را از
اوّل تا آخر از حفظ ميخواند در سنّ چهارده احاديث و ادعيه بسيار حفظ کرده
بود در هيجده سالگی بر آية الکرسی قرآن تفسيری نگاشت که دانشمندان زمان را
متحيّر و متعجّب ساخت کوچک و بزرگ چون بحضور او ميرفتند از اخلاق نيکو و
تواضع و تقوای او بیاندازه متأثّر میگشتند .
در سال ١٢٣١ هجری که سنّ سيّد کاظم به ٢٢ سال رسيده بود اقوام و
خويشان خود را ترک گفته از گيلان عازم محضر شيخ احسائی که مردم را بقرب
ظهور الهی مژده ميداد گرديد. پس از چند هفته که در محضرشيخ بسر برد شيخ به
او فرمود:
" در خانه خود بنشين و بمحضر من ميا هر يک از شاگردان من که مسئلهء
مشکلی دارند بايد بخدمت تو بشتابند و حلّ مشکل خويش را از تو جويا شوند
زيرا خداوند بفضل و موهبت خود قوّهای بتو عطا فرموده که ميتوانی مشکلات
آنان را بگشائی و سبب اطمينان قلوب شوی بقوّهء بيان خود دين جدّت حضرت
رسول اللّه (ص) را که بواسطهء اهمال نفوس پژمرده و افسرده شده حيات تازه
مبذول داری ."
اين بيانات را که شيخ بسيّد کاظم فرمود چون برخی از تلاميذ شنيدند
آتش حسد در سينهء آنها زبانه کشيد مخصوصاً ملّا محمّد ممقانی و ملّا عبد
الخالق يزدی بيش از سايرين بسيّد حسد بردند ولی شيخ احمد شخصاً بدرجهای
نسبت بسيّد کاظم احترام روا ميداشت که معاندين و حاسدين مجبور بودند بسيّد
احترام کنند مخصوصاً که او را در علم و حکمت بر خود و سايرين مقدّم
ميديدند.
چون شيخ احمد احسائی شاگردان خود را بسيّد کاظم رشتی سپرد از يزد
بخراسان عزيمت فرمود در شهر مشهد مدّتی توقّف نمود و اغلب در جهات مجاورهء
قبر حضرت رضا عليه السّلام بسر ميبرد و مردم را با تعاليم خويش آشنا
ميکرد. مشکلات نفوس را حلّ مينمود و بشارت ظهور را بمردم ميداد و چون
ميدانست روز ولادت موعود عظيم نزديک است و چيزی نمانده که مفاد احاديث
مرويّه راجع بظهور موعود تحقّق يابد و نور الهی از نور مازندران بر عالم
پرتو افکن شود و سرّ حديث " سترون رَبّکم کَما تَرونَ القَمر لَيلة
أرِبَعَةَ عَشَر وَ ستَنکرونه " (يعنی شما در قيامت خدای خود را خواهيد
ديد آن طور كه ماه شب چهارده را) و همچنين حديث "إنَّ من أشراط السّاعة
أن تَلِدَ الأمَةُ ربَّها " (از علائم قیامت آن است که امتها با
پروردگارشان دشمنی می ورزند) واضح و عيان گردد لذا قلباً متوجّه باقليم
نور بود و از خراسان با چند تن از شاگردان و مصاحبت سيّد کاظم رشتی بجانب
طهران عزيمت فرمود.
چون بپايتخت نزديک شد جميع اعيان و ارباب مناصب عاليه بامر شاه ايران
از طهران خارج شده شيخ را استقبال شايانی نمودند سلطان ايران شيخ و
همراهانش را ضيافت نمود و پذيرائی شاهانه کرد و شخصاً بملاقات شيخ رفت و
او را فخر امّت و زينت رعيّت ناميد.
در آن ايّام در ميان عائلهء شريفه ا ی که اهل نور بودند در طهران
مولود مسعودی قدم بعرصهء شهود نهاد. اين مولود جليل حضرت بهاءاللّه بود.
پدر بزرگوارش ميرزا عبّاس نوری معروف بميرزا بزرگ ميباشد که در ايران وزير
مشهوری بود. حضرت بهاءاللّه در فجر روز دوّم محرّم سال ١٢٣٣ هجری متولّد
شدند. اهمّيّت اين ساعت تولّد از نظر اهل جهان پنهان بود زيرا دراين ساعت
کسی بوجود آمد که از خوان احسان خويش نعمتی فراوان بجهانيان مبذول داشت
تنها شيخ احمد از اين رمز بزرگ باخبر بود و ميخواست بقيّهء عمر خود را در
طهران که موطن اين موعود الهی است بگذراند لکن مجبور شد که امر الهی را
تسليم شود و شهر محبوب خويش را وداع گويد لذا از طهران بکرمانشاه سفر
نمود. حاکم کرمانشاه محمّد علی ميرزا بزرگترين پسران فتحعليشاه بود که در
نزد شاه تقرّبی تمام داشت و شاه او را بسيار دوست می داشت. شاهزاده پس از
ورود شيخ بکرمانشاه از پدر خويش شاه ايران درخواست نمود که اجازه فرمايد
تا خود او در کرمانشاه شخصاً بخدمت شيخ قيام نمايد شاه باو اجازه داد.
شيخ چنانچه گفتيم طهران را وداع گفت و زمام امور خويش را به تقدير
الهی سپرد قبل از خروج از طهران بدرگاه ايزد منّان مناجات کرد تاحقّ منيع
آن مولود جديد را محافظت فرمايد و آن گنج الهی را متبارک سازد. هموطنانش
را در ساحت جلالش خاضع کند و بعظمتش معترف سازد تا بخدمت امرش پردازند.
باری چون شيخ به کرمانشاه ورود فرمود ازميان شاگردان خويش جمعی را
انتخاب کرد وبآنها تأکيد نمود که خود را برای نصرت امر جديد آماده سازند
دربيشتر از مؤلّفات خويش مخصوصاً در کتاب شرح الزّياره به تعبيراتی عاليه
و گفتاری ممتاز مناقب ائمّهء اطهار را مندرج ساخت و اخبار و احاديثی را که
راجع بظهور موعود از ائمّهء اطهار عليهم السّلام وارد شده بود در مؤلّفات
خود ذکر کرد. شيخ اغلب اسم حسين را بر زبان ميراند و نام علی را نيز مکرّر
میفرمود. مقصودش از حسين، حسين شهيد نبود بلکه مولود جديد بود. و مقصودش
از علی مبشّر آن ظهور فريد .
در جواب سؤالاتی که از او مينمودند اغلب بظهور علامات روز موعود اشارت
ميکرد و ميفرمود که ظهور علامات ناچار مبشّر قرب ظهور موعود است. شيخ پسری
داشت موسوم به شيخ علی که در سال تولّد حضرت باب پسر شيخ وفات کرد شاگردان
بر وفات آن پسر تأسّف ميخوردند .شيخ بآنها می فرمود از فوت پسرمن محزون
نشويد زيرا من او را در راه علی که همهء شما منتظر ظهور او هستيد فداء
ساختم. من فرزندم را برای همين مقصود پرورش دادم.
حضرت باب نام مبارکش سيّد علی محمّد و در اوّل محرّم ١٢٣٥ هجری در
شيراز متولّد شد. خانوادهای که اين بزرگوار از آن ظاهر گشت از اولاد رسول
و خاندان نبوّت بودند. در بين عموم بنجابت و اصالت مشهور و معروف. پدر
حضرت باب سيّد محمّد رضا از اولاد رسول و مادر آن حضرت نيز از خانوادهء
نبوّت و دارای شرافت و نجابت بودند.
از حضرت امير المؤمنين علی عليه السّلام روايت شده که میفرمود :
" أنا أصغر من ربّی بسنتين " (من از پروردگارم دو سال کوچکترم) سرّ
اين حديث از همه مستور بود. چون حضرت باب متولّد گرديد اهل عرفان که پس از
اظهار امرش به نصرت او قيام نمودند به سرّ حديث مزبور پی بردند و دانستند
که مقصود چيست زيرا حضرت اعلی دو سال از حضرت بهاءاللّه کوچکتر بودند.
حضرت باب در اوّلين کتاب که بزرگترين آثار آن حضرت بشمار است راجع بحضرت
بهاءاللّه چنين فرمود : " يا بقيّة اللّه قد فديتُ بکلّی لک و رضيتُ
السّبّ فی سبيلک و ما تَمَنّيتُ إلّا القتل فی محبّتک ". (ای بقیه الله،
فدا شدم به تمامه برای تو و راضی شدم به اینکه سختی را در راه تو ببینم و
آرزویی ندارم جز شهادت در راه محبت تو)
در اوقات توقّف شيخ در کرمانشاه شاهزاده محمّد علی ميرزا با نهايت
خضوع بخدمت شيخ پرداخت. روزی شيخ دربارهء او فرمود من محمّد علی را پسر
خود ميشمارم اگر چه از نسل فتحعلی است. نفوس بسيار و شاگردان زياد در محضر
شيخ حاضر ميشدند و از درس او استفاده ميکردند ولی شيخ جز به سيّد کاظم
بديگران نظر خاصّی نداشت و او را از بين جميع انتخاب کرده بود تا پس
ازدوران حيات شيخ قائم مقام او شود و مقاصد او را انجام دهد.
روزی يکی از حضّار از شيخ پرسيد در احاديث مذکور است که چون حضرت
موعود ظاهر شود بکلمهای تکلّم مينمايد که نقبای ارض و سيصد و سيزده نفر
از بزرگان که در خدمت او هستند از شنيدن آن کلمه فرار خواهند کرد آن کلمه
کدام است. شيخ فرمود گفتاری را که نقبای ارض طاقت شنيدن ندارند تو چگونه
جرأت کردی که از آن کلمه پرسيدی طالب محال مباش زيرا اين مطلب نگفتنی است
و اين راز نهفتنی استغفار کن و اين پرسش را تکرار منما. سائل مغرور سؤال
را تکرار کرد و بالحال و اصرار تمنّای جواب نمود آخر کار شيخ باو فرمود
اگر در آن روز باشی و بتو بگويند که دست از ولايت علی بردار چه خواهی کرد.
سائل مزبور فرياد بر آورد خدا آن روز را نياورد چنين چيزی هرگز ممکن نيست
چطور ميشود باور کرد که از لسان حضرت موعود امثال اين کلمات صادر شود. شيخ
سائل مزبور را باين عبارت امتحان کرد و نقض ايمان او آشکار شد زيرا آن
بيچاره نميدانست حضرت موعود دارای قدرت و اختياری است که هيچ کس نبايد در
مقابل او بمعارضه قيام و بمناقشه اقدام کند زيرا آن بزرگوار مظهر يفعل ما
يشاء و يحکم ما يريد است. هر کس با او مجادله کند از فضل الهی محروم و در
زمرهء غافلين محسوب است و لکن هيچ يک از شاگردان شيخ احمد بمقصود اصلی او
از جوابی که بسائل داد پی نبردند و جز عدّهء قليل با آن راز همدم نشدند.
چون شاهزاده محمّد علی ميرزا وفات کرد شيخ بکربلا عزيمت نمود. توقّف
او در کرمانشاه بنا بدرخواست شاهزاده بطول انجاميده بود. شيخ در کربلا هر
چند دور ضريح حضرت سيّد الشّهداء امام حسين عليه السّلام طواف ميکرد ولی
معنیً طائف حول حسين حقيقی موعود بود که در هنگام مناجات و دعا قلب و
فؤادش را بآن بزرگوار متوجّه مينمود. در کربلا جمع بسياری از علماء
بملاقات او ميآمدند و بيشتر بر شهرت او حسد ميبردند .
برخی همّت گماشتند که خود را در رديف او قرار دهند و مقام شيخ را حقير و پست سازند لکن هر چه کوشش کردند بمقصود نرسيدند.
پس از چندی شيخ بعزم زيارت مکّه و مدينه مسافرت اختيار کرد. پيش از
آنکه از کربلا خارج شود سيّد کاظم را جانشين خويش مقرّر داشت و با اسرار
خويش همدم و همراز ساخت و او را بهدايت نفوس و راهنمائی قلوب مستعدّه و
طالبين سفارش کرد. سيّد کاظم ميخواست که با شيخ تا نجف همراه باشد ولی شيخ
اجازه نفرمودند و در هنگام وداع باو گفتند :
" وقت را بيهوده از دست مده. هر ساعتی را غنيمت بدان و کمر همّت را
محکم بر بند و شب و روز کوشش کن تا پردههائی که جلو چشم مردم را گرفته
است از بين برداری . براستی ميگويم ساعت نزديک است همان ساعتی که من از
خدا درخواست کردم که در آن وقت نباشم عنقريب خواهد رسيد. من خواستم که
نباشم زيرا امتحانات الهی در آن ساعت بسيار عظيم است از خدا خواهم که ترا
از محنت و خوف آن روز مهيب نجات بخشد زيرا ماها نميتوانيم شدّت آن روز را
تحمّل کنيم. اشخاص ديگری برای آن روز معيّن شدهاند. آنها نفوسی هستند که
قلوبشان از توجّه بشئون اين دنيا پاک و منزّه است خداوند توانا آنها را
کمک ميکند و مدد مي بخشد ".
شيخ پس از اتمام اين گفتار سيّد را وداع گفت و باو سفارش کرد که در مقابل مشکلات و مشقّات استقامت کند. سپس او را بخدا سپرد .
سيّد کاظم در کربلا بنشر تعاليم شيخ پرداخت و از آن شديداً دفاع کرد
. اگر کسی سؤال مينمود جوابی ميداد که محيّر عقول بود . از اين جهت حسد
پيشگان نادان بمعارضهء او پرداختند و آشکارا ميگفتند ما چهل سال بدون
هيچگونه معارضه تعاليم شيخ را قبول کرديم و تحمّل نموديم اينک سيّد مانند
شيخ مدّعی مقامی است ديگر پس از اين ما را طاقت تحمّل نمانده و قدرت شنيدن
اين گونه تعاليم را نداريم که سيّد ميگويد قيامت جسمانی موهوم است معراج
جسمانی حقيقت ندارد علامات يوم ظهور بر حسب ظاهر نيست و از جمله استعاره
است تمام اين عقيدهها مخالف قواعد اسلام است هر که بنشر اين تعاليم
بپردازد بدعت گمراه کننده را منتشر ساخته . از اينگونه سخنان بسيار
ميگفتند لکن سيّد اعتنائی بمخالفت و سخنان آنان نداشت و انکار آنان بر
اصرار و استقامت سيّد ميافزود . آخر کار سيّد نامهای بشيخ نوشت و از جفای
مخالفين شرحی در آن مندرج ساخت . از جمله نگاشته بود تا کی بايد تحمّل جهل
و تعصّب اين قوم عنود را نمود زمان ظهور و ميعاد موعود کی خواهد بود تا من
از شرّ اعداء خلاص شوم. شيخ در جواب او نوشت توکّل بخدا کن و از ظلم
مخالفين محزون مباش. عنقريب خداوند سرّ اين امر را آشکار کند و پرده از
چهرهء مقصود بر اندازد . بيش از اين چيزی نميگويم و وقتی معيّن نميکنم. و
اين آيه را نيزدر ضمن اين جواب نوشت :
" و سَتَعَلمنَّ نبأه بعد حينٍ" (به زودی می یابید خبر آن را بعد از
"حین") ( قرآن :٣٨-٨٨) و "لا تسئلوا عن اشياء ان تبدلکم تسئوکم" (سوال
نکنید از چیزی، اگر این را رعایت نکنید مورد کار بدی مرتکب شد اید) (قرآن
:٥-١٠١) جواب شيخ خاطر سيّد را مطمئنّ داشت و در مقابل معاندين بر
استقامتش بيفزود.
وفات شيخ احمد احسائی در سال ١٢٤٢ هجری اتّفاق افتاد. مدّت عمرش هشتاد و
يک سال بود قبرش در مدينهء منوّره در قبرستان بقيع پشت ديوار مرقد حضرت
رسول عليه السّلام است.
منبع: تاریخ نبیل زرندی
+ نوشته شده در
87/11/03ساعت 18:34  توسط FREEDOM
|